تبليغاتX
شاعرانه ها
شعر و داستان و مقاله ی نویسنده
 
 درود به دوستان اهل خلسه و خلوت وشعور-با احترام عزیزانی که  به

دریافت مجموعه شعرکنار همین روزها تمایل دارنددر تهران میتوانند از کتابفروشیهای

مروارید-زمان-آگاه-بیدگل وخانه شاعران درخیابان انقلاب این کتاب را تهیه فرمایند.و

دوستان شهرستانی جهت سفارش و دریافت کتاب میتوانند از فروشگاه اینترنتی :

آدینه بوک: فروشگاه اینترنتی کتاب - خرید آنلاین کتاب

اقدام کنند.یا با شماره های ۰۹۱۱۳۹۵۵۴۳۳  یا   ۰۹۱۲۳۵۹۴۶۸۵ و یا با شماره تلفن  ۳۲۲۱۰۲۹ -۰۱۹۱ موسسه ی فرهنگی هنری علم و هنر نوشهرتماس  حاصل فرمایند تا کتاب دراسرع وقت تقدیم شما عزیزان شود.

|+| نوشته شده توسط حمید تیموری فرد در سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389  |
 

 

|+| نوشته شده توسط حمید تیموری فرد در دوشنبه شانزدهم اسفند 1389
 

 

 

 

 

بازخواني شعري از حميد تيموري فرد

  از كتاب كنار همين روزها

نوشته جلیل قیصری

پنجشنبه 9 دی ماه سال 1389 روزنامه روزان شماره  1947   صفحه 5   صفحه فرهنگی

 

سه قطره خون

 

كار گندم نبود

به عقوبت دانه چيني هر نفس

پرنده قفس شديم و

گلو دريده

آواز خوان گناهي كه نكرده ايم

بدهكار هر كس

 ما شاهد شهادت خود بوده ايم

كه بيهوده در گماني ساده تكرار شديم و

هر چه ناله كرديم

هيچ قطره از گلوي ماه نچكید

قفسي كه با استخوان خود ساخته ايم

حريم حرمت ما شد

با اين همه

آه

اگر گرسنه نبوديم

 

*******

 

( خـــوانـــــش) 

 

 

کار گندم نبود

به عقوبت دانه چيني هر نفس

 

وروديه شعر نوعي عمل و عقوبت ازلی - اسطوره اي سرنوشت انسان را واگويه مي كند؛ گندمي كه خورده مي شود، شيطان نفس كه به تعبير مقرر و زاهدانه اش باعث فريب آدم و تناول گندم مي شود و در گماني ساختار شكنانه و تعبير ديگر اين شيطان همان عقل آدمي است و به نياز سرشتي انسان پاسخي در خور مي دهد. به بيان ديگر پس از رسيدن به عقل انساني است كه گندم تناول مي شود و پدر و مادر آغازين عورت مي پوشانند يعني به آگاهي مي رسند كه "راه رستگاري گاه از جهنم مي گذرد"... و البته جهنمي كه همين عقل سركش بعدها براي زمين و زمينيان مي سازد در مناسبات اجتماعي و انساني:

 

پرنده قفس شديم و

 

گلو دريده آواز خوان گناهي كه نكرده ايم.

 

بدهكار هر كس

 

عقل سركش پرنده آغازين انسان را درقفسي كه خود براي خود ساخته است گرفتار مي كند و اگر چه محافظه كاري روح را از تعالي باز مي دارد و بايد به حس و عقل سدهاي بازدارنده را يكي يكي شكست اما عقل معيشتي به درجه اي نائل مي آيد كه خود را در قفس خود ساخته گرفتار مي سازد اما راوي خود را و ديگران را آواز خوان (ناله برآورنده)از گناهي مي داند كه نكرده است. راست مي گويد راوي؟! آيابشر قرباني گناهي نكرده است و يا اين گناه همان گناه بي گناهي است؟ پارادوكسي سرشتي كه ملازمه به عقل رسيدن و وجود و حضور انساني است و همه ما بي آنكه بخواهيم بدهكار و طلبكار يكديگريم و اين ناگزير است!

 

ما شاهد شهادت خود بوده ايم

 

كه بيهوده در گماني ساده تكرار شديم و

 

هر چه ناله كرديم

 

هيچ قطره از گلوي ما نچكيد

و بدينگونه است كه انسان شاهد شهادت خود مي شود واژه شهادت به معناي شهيد شدن و شهادت به معناي شاهد و گواه است. بله انسان شاهد شهادت خود است هم به معناي ازلي: قابيلي كه هابيل را مي كشد خود شهيد ديگري است گناه يك بي گناهي است گوش به فرمان نمي گيرد عقل اش خلاف عرف و فرمان پدر شهادت مي دهد و با رجوع به عقل است كه براي تصاحب محبوب برادر را مي كشد و از جانبي انسان در توالي و تكرار تاريخ هم شهيد است هم شاهد و بيهوده درگماني ساده تكرار مي شود گمان اينكه با ناليدن و اقرار به پشيماني به آن پاكي ازلي دست يازد بي كه بداند چون پرده برافتد نه تو ماني و نه من.

 

راوي در اينجا به يك باور اسطوره اي- بومي متوسل مي شود عدد سه در يك تعبير نوعي كمال يا به كمال رسيدن را مي رساند و در اينجا چكيدن سه قطره خون پاك شدن و تطهير شدن را چرا كه نوع انساني بدون اينكه گناهي مرتكب شود خود را گناهكاري مي داند چرا كه آدمي بدون اينكه بخواهد با گناه مي بالد و قد مي كشد و بعد هرچه مي نالد آن سه قطره خون نمي چكد كه هرگز آن حس گناه زد و ده نمي شود.

 

قفسي كه با استخوان خود ساخته ايم

 

حريم حرمت ما شد

 

با اين همه

 

آه

 

اگر گرسنه نبوديم

 

چاره اي نيست چهار تكه استخوان قفس خود ساخته اي می شود به اصطلاح به عنوان حريم حرمت! طنز هشيارنه اي در اين دو مصرع نهفته است شعر با تناول گندم آغاز مي شود كه البته اين گندم در جاي خود معناي آدم يا دم -نفس و خون و معاني ديگري هم دارد. اما شعر با حسرت و افسوس براي گرسنگي به پايان مي رود مي بينيم كه تيرگي سرشتي زندگي انسان در اين شعر واگويه مي شود همه فراز و نشيب ها و گناه و بي گناهي هاي انسان به اينجا ختم مي شود كه به زيستن در قفس استخواني خود قانع است و با آهي وسعت بودن بر گرسنگي خود و هم نوع خود در حسرت مداوم است

 

شعر سه قطره خون از دفتر شعر كنار همين روزها سروده حميد تيموري فرد صفحه 18

 

***   ***   ***

تحلیل کتاب کنار همین روزها

نوشته میثم متاجی 

روزنامه جام جم، شماره 2945 به تاریخ 25/6/89، صفحه 8 (شعر جوان)

 

جامعه‌شناس عاشق

 

جام جم آنلاين :   «كنار همين روزها» عنوان مجموعه شعري است كه در 72 صفحه توسط انتشارات وارش وا وارد بازار كتاب شده است، شاعر اين مجموعه حميد تيموري فرد شاعر جوان شمالي است كه رنگ و بوي باران و دريا در آثارش نمايان است.اين مجموعه از 2 قسمت تشكيل شده ، قسمت اول كه شامل 28 قطعه شعر سپيد است و قسمت دوم كه 3 ترانه را در برمي‌گيرد.

 

در ابتداي مجموعه «كنار همين روزها» يادداشتي 5صفحه‌اي به قلم شاعر نوشته شده است كه به زباني شاعرانه در قالب نثر به نوعي به حديث نفس مي‌پردازد.اما نكته‌اي كه قابل اشاره است نوع نگاه شاعر به طبيعت و در مقابل‌اش به شهرنشيني و عناصر زندگي مدرن است و راوي اين سطرها و شعرها بيش از هر چيز و هر مضمون به اسطوره مدرن انسان و تقابل آن با ماشين مي‌پردازد.

اين اسطوره به دو قسم: الف: جنبه پرومته‌اي ب: جنبه آپوكالپتيك (آخرت‌گرايي) تقسيم مي‌شود.

در قسم اول ماشين و به‌طور كل المان زندگي مدرن به عنوان ابزاري مثبت جهت رام كردن طبيعت به انسان كمك مي‌كند و در قسم دوم ترسي مبهم در درون انسان نسبت به آن‌چه اختراع كرده وجود دارد، ترس از عدم كنترل دست سازه‌هاي خود، ترس از تخريب طبيعت توسط ماشين.

تيموري فرد در يادداشت شاعرانه خود قسم دوم را برمي‌گزيند؛ شاعري شمالي و پرورش يافته در دل طبيعت وقتي وارد زندگي شهري مي‌شود پس از مدتي با ترس مبهم از ماشين و شهر به طبيعت باز مي‌گردد. چرا كه شهر را با همه «ايسم‌ها» و «ايست‌ها» با همه آسپرين و آهن‌ها جايي براي فراموش كردن اصل خود و طبيعت مي‌بيند.

لذا در تفكر «انسان وارگي ماشين» يا «ماشين وارگي انسان» هيچكدام را برنمي‌گزيند و به سمت آنيميسم كه پيوند قوي ذهنيت اسطوره‌اي با دوره اسطوره و برقراري ارتباط

با اجزا و عناصر طبيعت است باز مي‌گردد؛ چرا كه يكي از ويژگي‌هاي آنيميسم(روح‌گرايي) آن است كه در ناخودآگاه قوي‌تري از خود آگاه است.

گرايش اشعار مجموعه «كنار همين روزها» به ناخودآگاهي و ذهني‌گرايي يكي ديگر از اين نشانه‌هاست. جاندار پنداشتن طبيعت و حضور مؤثر و قوي آن در اشعار مجموعه اگرچه به لحاظ منطقي و واقعي فرآيندي قابل‌پذيرفتني نيست، اما فرآيندي منطقي و ناخودآگاهانه است. آنيميسم كمك مي‌كند تا شاعر خصوصيات و ويژگي خود را به موجودات و عناصر طبيعت نسبت داده و خلأ آن در واقعيت را جبران كند. يكي از ترانه‌هاي مجموعه «كنار همين روزها» با عنوان «ترانه» مي‌تواند به تبيين اين بحث كمك كند.

«من درختم‌/‌ درختم‌/‌ من درختم‌/‌ غرور سبز زمينم‌/‌ بالا بلندم‌/‌ سخت سختم‌/‌ سختم‌/‌ سختم‌/‌ تو منو مي‌شكوني‌/‌ مي‌فروشي‌/‌ به هركس و ناكس‌/‌ حالا من تختم‌/‌ تختم‌/‌ تختم‌/‌ كس و هركس مي‌شينه ‌/‌ مي‌خوابه‌/‌ روي من‌/‌ من من‌/‌ چه بدبختم‌/‌ بختم‌/‌ كه درختم‌/‌ كه توي نقشه ذهنت‌/‌ ديگر من چوبك رختم‌/‌ رختم‌/‌ رختم...» ص 63.

 

در اين ترانه آنچه انديشه شاعر پيرامون طبيعت است را از زبان درخت مي‌شنويم. انحصار و منفعت‌طلبي انسان از طبيعت كه با نارضايتي شاعر كه به زبان درخت فرياد مي‌شود. اينجاست كه آنيميسم اين امكان را به شاعر مي‌دهد تا با استفاده از مكانيسم شاعرانه و غيرمستقيم به دغدغه‌هاي خود بپردازد و در اين بين حضور مستتر ابزارهاي صنعتي احساس مي‌شود. ابزاري كه براي بريدن درخت استفاده مي‌شود و هر روز نيز جديدتر مي‌شود. ترسي آپوكاليپتيكي كه دست‌سازهاي انسان به غارت طبيعت مي‌پردازد.

 

عشق

شاعر از عشق جدا نيست چرا كه انسان است و با ابزار كلمه به آن مي‌پردازد «كنار همين روزها» نيز در دل خود شعرهاي زيادي را جاي داده كه به مضمون عشق مي‌پردازند. شاعر به خود كلمه عشق در هيچ‌كدام از شعرها اشاره‌اي نمي‌كند. نيچه حقيقت‌گرايي افلاطون را نقد مي‌كند. چرا كه اعتقاد دارد به ارزشگذاري حقيقت بيشتر پرداخته مي‌شود تا خود حقيقت. اين اتفاق شايد براي بسياري از اشعاري رخ مي‌دهد كه درباره عشق سروده مي‌شوند يعني شاعران بيش از آن‌كه به عشق بپردازند به ارزشگذاري آن پرداخته و از خود عشق دور مي‌مانند گاهي نيز با اشاره‌‌هاي مستقيم و آوردن خود كلمه عشق هر آنچه بايد در عمق كار بماند به سطح آمده و به ابتذال كشيده مي‌شود.

مكانيزم حميد تيموري فرد در پرداختن به عشق عموما روايت است. در دل روايت او زندگي معمول با وسايل‌اش حضور دارد. معشوق اگرچه در اشعارش چندان دست يافتني نيست اما آسماني و كلاسيك هم نيست. «چقدر پاي اين تلفن بنشينم‌/‌ چقدر؟؟‌/‌ توهي زنگ نزني‌/‌ و هي من گوشي را بردارم» ص28

«آب و نان سفره‌ات‌/‌ نه‌/‌ كه چراغ كوچك خانه‌ات مي‌شدم‌/‌ يا نه‌/‌ گلدان شكسته ايوانت‌/‌ در پاييزي برگ آلود» ص 58

در نمونه‌هاي بالا روايتي ساده از زندگي است كه به روابط انساني مي‌پردازد اما گاهي

شاعر به سمت المان‌هاي طبيعت مي‌رود و با استفاده از آنها به عاشقانه سرايي مي‌پردازد.«دريا باشد‌/‌ براي هميشه باشد‌/‌ و تو نباشي‌/‌ در ساحل اين شهر كه من ايستاده‌ام‌/‌ و نباشم‌/‌ در ساحل آن شهر كه تو ايستاده‌اي» ص56

 

و همچنين در شعري از تلميح استفاده كرده و بار تاريخي كلمات و اسامي را به خدمت شعر مي‌گيرد تا شيوه‌هاي گوناگون در پرداخت به يك موضوع را تجربه كند.

«يونس... نيستم اما. گمان كنم.‌/‌ عيد امسال‌/‌ در تنگ خانه‌ات پيدا شوم»ص 25

با نكاتي كه در بالا ذكر شد بايد گفت شاعر به يك شيوه و تكنيك به عشق نپرداخته و دست به تجربه زده است و اين تجربه را به نوشتن كار كوتاه با همين موضوع نيز بسط داده است.

«نه من به صبوري برگم.نه تو مثل تگرگ‌/‌ هر دو آواره زمستانيم» ص 22

«آمدي بماني/‌ روسفيدم كني‌/‌ ادامه تو را برف باريد!»ص24

 

اجتماع

شاعر مجموعه «كنار همين روزها» به اجتماع نيز مي‌پردازد، رئاليسم كثيف شيوه‌اي است كه براي پرداختن به موضوع در شعر «سوت» برمي‌گزيند كه در نيمه دوم قرن 20 توسط داستان نويسان به‌كار گرفته شد و امروزه انگار كاربرد فراوان‌تري پيدا كرده است، ماهيت رئاليسم كثيف چيزي تازه نيست و در همه دوران وجود داشته است آنجا كه هنرمند تنها نكات روشن و مثبت را مي‌بيند و اثر هنري‌اش مملو از روشن‌بيني غيرواقع مي‌شود، گاهي براي باورپذيري نياز به تغييرات اساسي در نگاه دارد چرا كه اساسا سياهي و سفيدي در كنار يگديگر حضور دارند و معرف يكديگرند.

اگر نگاه تقابل افلاطوني فراتر رفته و در تقابل سياهي و سفيدي، سفيدي را ارزشمند‌تر ندانيم مي‌توان اجتماع و محيط را دقيق‌تر و باورپذيرتر در اثر ارائه كرد.

فضاي گل و بلبلي در برخي از اشعار آنقدر قوي و شديد وجود دارد كه گمان مي‌رود شاعر در جهاني ماورايي زندگي مي‌كند.رئاليسم كثيف به وجوه تيره و دردناك زندگي مي‌پردازد. اين به معني ترويج اين‌گونه فضاها نيست. بلكه هنرمند روايت درست و صادقانه از جهان پيرامون‌اش را ارائه مي‌كند. در شعر «سوت» ص31

 

خيال شعر مانند قوطي خالي در خيابان‌هاي شهر قل مي‌خورد و دوربين شعر بر شانه قوطي خالي كاشته شده و ما تصاويري از گوشه‌گوشه شهر مي‌بينيم، تصاويري كه در هر شهري به چشم مي‌خورد.

«سوت مي‌زنم‌/‌ خانه خيابان مي‌شود‌/‌ خيال‌/‌ قوطي خالي‌/‌ كه قل مي‌خورد‌/‌ پاي بازي ولگردي...

آنجا‌/‌ پشت شعله آتش‌/‌ كنار كسالت يك پيرمرد سيگارفروش... كنار خواب حلزوني يك كارگر روي آسفالت» 30

شعر اگرچه به لحاظ فني و فرمي، تكنيكي تازه براي ارائه ندارد، اما پرداختن به اجتماع

بيانگر آن است كه براي شاعر محيط و انسان‌هاي اطرافش اهميت داردو اگر به عشق كه مقوله‌اي شخصي است مي‌پردازد به ديگر موضوعات نيز مي‌انديشد چرا كه انسان امروز صرفا يك عاشق يا يك جامعه‌شناس نيست. انسان امروز تركيبي است از هر دوي اينها.

                                           ************

|+| نوشته شده توسط حمید تیموری فرد در دوشنبه شانزدهم اسفند 1389  |
 

چند شعر از کتاب کنار همین روزها 

چند شعر از کتاب کنار همین روزها

 

« روانی که بلندترین نردبام را دارد و ژرف تر

از همه فرو تواند رفت،چگونه تواند بود که

بیشترین شمار انگل ها بر او ننشینند؟

...والاترین نوع موجودات ،بیشترین شمار

«انگل ها را خوراک می دهد

بخش سوم چنین گفت زرتشت – نیچه 

 

آموزگار

 

همیشه ی تکلیف درخت بود

با کلاغی بر شاخه ای

.و الاغی در سایه اش

 

 بچه ها مواظب این بیست باشید :-

 

.ما خوشحال از کارنامه ی قبولی

 

پری از کلاغ که به لب هامان نشست

در شلوغ شهر

نبود

پی تکلیف رفته بود !

 

بچه ها سخت مواظب مایند

جزوه هامان از تئوری منابع ملی

 و حفظ سلامت اجتماعی می گوید

.ما آینده سازان امروز شدیم

 

سالها می گذرد

و من

هنوز به آن نمره ی بیست فکر می کنم

به خیالم درخت مرده است

و نمی دانم چرا

از الاغ به اندازه ی کلاغ

!و از کلاغ به اندازه ی الاغ می ترسم                                                                                    

 

 

یونس

رودخانه ام به دریا ریخت

تا گم شوم از تو

.و پیدایم کند موج

 

بر این همه چین و چروک خیس

حباب می شوم

تا بشکنم دور از تو

.و پیدایم کند ماهی

 

یونس... نیستم اما

گمان کنم

            عید امسال

           .در تنگ خانه ات پیدا شوم

 

 

فاعل

 

فعل ما در این نامه لازم است

و قیدهای ما عصبانی.

 

بی خبر در این صفحه ی کاهی

به هم ریخته ایم

تادست به دست شویم

ومن

با خنده ای که از ما می دزدند

ترسیده ام !

خبر از دست ها نمی رسد

به هر کلمه ویرگول وُ

به هر جمله چند علامت تعجب می دهند

و جای مفعول

حرف اضافه ای به من.

 

حالای این سطر

خنده اش گرفته است

فاعلی که می داند

 خبر این شاهنامه خوش نیست.

 

 

در چشم خیابان

 

آمدم تو را ببینم تو را

زنی را دیدم زنی را

با دو شاخه گل سرخ

کنار باران.

 

او هم مثل من انتظار می کشید

ومن که مثل همیشه چتری نداشتم

کنارش ایستادم وُ

تن دادم به هر چه بوسه ی باران

در چشم خیس خیابان :

 

زن فقط به ساعتش نگاه می کند

مرد شاید به ابرهایی که می روند

خزر را کمی آن دورتر گریه کنند.

 

در پیاده رو آدم ها می گذرند

وزمان همچنان در گذر است

در من اما

راه نمی شوند

مجسمه هایی که با دست بریده ی باران

تا اتفاق یک شعر بدرقه می شوند

زیر چتر گل سرخ.

 

 

این همه چراغ

 

شب و

این همه چراغ

این همه خانه

پشت این پنجره

دراین اتاق.

 

خانه ای می درخشد

به رنگ انار

آنجاکه قرمزش چکید

بر پیراهن تو.

 

خانه ای

به روشنای یک لیمو

زرد می پاشد

بر صورت شب

آنجا که دست تو چید

نوبرانه ی آن باغ را.

 

و سفید می تابد

خانه ای در دور دست

خالی از لطف

به رنگ روسری تو

پای این تخت.

 

هیچ خانه ی آبی نمی بینم

در این شهر

که بتابد

بر این پنجره

این اتاق تاریک

که شبی روشنش کرده بودی

تا بدرخشد

بر شب وُ

این همه خانه !

 

|+| نوشته شده توسط حمید تیموری فرد در دوشنبه شانزدهم اسفند 1389  |
 
 
بالا